وزیر امور خارجه ایران ۱۹ فوریه (۳۰ بهمن) به روسیه سفر و با سرگئی لاوروف همتای روس خود دیدار می‌کند
وزیر امور خارجه ایران ۱۹ فوریه (۳۰ بهمن) به روسیه سفر و با سرگئیشجاع خلیل زاده قراردادش را به مدت یک سال با پرسپولیس تمدید کرد
آیت‌الله سبحانی: نظارت جدی بر چاپ کتاب انجام شود

مرجع تقلید شیعیان:

باید نظارت جدی بر چاپ کتاب انجام شود و این‌گونه نباشد تنها میزان چاپ کتاب و کمیت موردتوجه باشد، کیفیت و موضوع کتاب بسیار مهم است و باید به محتوای کتاب‌ها توجه شود./تسنیم

۲۰ اسفند آخرین مهلت ثبت‌نام کارت ملی هوشمند

سازمان ثبت احوال:

مهلت ثبت‌نام کارت هوشمند تمدید نمی‌شود. ایرانیانی که خارج از کشور هستند و تاریخ اعتبار کارت آن‌ها بعد از سال ۹۶ است محدودیتی ندارند./تسنیم

بگو سیب
به قلم زهرا ارجمند نیا
پارت ۱۹۴

نفس عمیقی از ماسک اکسیژنم گرفتم و لبخند دردناکی زدم: زخمی که..درمان..نشده..هربار..نیشتر..بخوره…عفونتش..سرباز..می کنه.
پدر جون سرعت ماشین و کمی بیش تر کرد ، من عاشق سرعت توی تونل های تاریک بودم ، با خروجمون از تونل و قرارگرفتنمون زیر چتر آسمون و ماه جواب پدرجون به گوشم رسید: چرا دنبال درمانش نمی ری دخترم؟
جواب های زیادی واسه این حرف داشتم و سکوت کردم.درمانم دیدن اون مرد و صحبت کردن باهاش بود اما این درمان انقدر درد داشت که آدم زخمی موندن و بهش ترجیح می داد.عین این موند یک گلوله توی بدنت باشه و بخوان بدون بی حس کردن ار تنت خارجش کنن..
چشمامو بستم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم.پدرجون یک پدر نمونه بود و پوریا باید چقدر بابت داشتنش خداروشکر می کرد.پدری که پدر واقعی نبود اما براش پدری کرده بود ، بر خلاف پدر من که بی خیال همه ی نسبت های خونی مارو رها کرده بود.
با رسیدن به جلوی در خونه ، با ریموت در و باز کرد و منم میون پلکام فاصله انداختم ، اون ماسک لعنتی و کیف حاوی کپسول به شکل مزخرفی داشت آزارم می داد.همین که ماشین وارد حیاط شد ، با دیدن پوریای پریشون که به طرف ماشین می دوید جا خوردم.چقدر این گذشته لعنتی قرار بود زخم بزنه میون لحظات خوبمون؟
در ماشین و بدون هیچ مکثی باز کرد و با دیدن من ، با اون رنگ پریده و کپسول توی کیف و ماسک روی صورت ، چهره ی نگرانش مات شد.به سختی و با تعلل نگاه از من گرفت و به پدرش که از ماشین پیاده شده بود داد: چه بلایی سرش اومده؟
پدر جون نیم نگاه شرمنده ای به من انداخت: نگران نباش پسرم ، الان حالش خوبه.
فریاد پوریا باعث شد تکون سختی بخورم: چی چی و نگران نباشم؟ می گم چه بلایی سر زنم اومده؟ این چه حالیه که داره؟
شرمنده شدم از این طور صحبت کردن پر خشمش با پدر جون ، ماسک و کمی پایین دادم و به سختی اسمش و روی زبون روندم: پوریا؟
سریع به طرفم چرخید ، جلوی در ماشین زانو زد و با اون چهره ی فوق نگرانش دستمو گرفت.دستم سرد بود اما دمای دست اون پایین تر بود٬ با بی قراری نجوا کرد: جان دل پوریا؟ چت شده تو عشقم؟
ماسک و دوباره روی دهنم گذاشتم و با بهم زدن پلکام خواستم بگم خوبم که جملش ماتم کرد: الان ماشین و میارم می ریم از این جا.
خواست از جاش بلند بشه که پدرش سریع به طرفش اومد: کجا؟
عصبی و خشمگین بلند شد: یه جایی که مهمون خونش حرمت زنم و نگه داره ، واقعا فکر می کنین دوباره می زارم این جا بمونه اونم وقتی با این حال و روز دارم می بینمش؟
این بار پدرجون هم عصبی شد: شلوغش نکن پسر! زنت استرس براش خوب نیست همین الانم با خواهش و تمنا دکتر برگه ی ترخیصش و امضا کرده.
پوریا با این حرف نگاه نگران و عصبیش و به من دوخت،به طرفم اومد و با یک حرکت من و تو آغوش کشید،چقدر موذب شدم از این حرکتش جلوی پدرجون.شهره جونم از خونه خارج شد و با دیدن من جیغ ریزی کشید و ضمن پایین اومدن ازپله ها پرسید:چه بلایی سر این دختر اومده؟
پوریا من و محکم تربه خودش چسبوند ،اگه می تونستم راه برم حتما از آغوشش پایین می اومد ،خیلی عصبی بود.تا به حال این همه بی قرار ندیده بودمش:این بلا رو یاوه گویی های دوست شما به سرش آورده.
دستم و به یقش چنگ زدم،سریع نگاهم کرد و سرش و پایین آورد:جانم عزیزم؟ الان می ریم.
سرمو تکون دادم:نریم.
جا خورد و با همون اخم نگران نگاهم کرد ، پدرجون جلو اومد:برو بالا پسرم،حال خانمت خوب نیست،احتیاج به استراحت داره.
پوریا نگران به پدرش نگاهی انداخت: چرا اکسیژن همراهشه؟اصلا به چه حقی تلفنتون و جواب ندادین؟بیهوش شده بود یا فقط نفسش گرفت.
پدرجون دستی به شونه های پوریا زد:ببر بزارش رو تخت بعد جواب سوالاتو می دم.
نگاه پوریا یک بار دیگه روی چهره ی من چرخید ،نگاه ملتمسمو بهش دوختم تا بیش تر از این بحث وکش نده،به خصوص که شهره جون مرتب داشت گریه می کرد.ناچار پوفی کرد و حین محکم کردن دستاش دور من بدون توجه به اون دونفر،پله هارو بالا رفت و وارد خونه شد .خیلی سریع راه اتاق خوابش و در پیش گرفت و من و با آرامش روی تخت دونفرش خوابوند ، انتظار داشتم عقب بکشه اما سریع کنارم دراز کشید و بدنم و به انحصار آغوشش در آورد.گونم وعمیق بوسید و موهامو بو کرد ، صداش خش دار شده بود: ببخش که اون لحظه کنارت نبودم تا بزنم تو دهن اون زن.
لبخندبی جونی میون لبام نقش بست ،خودمو بیش تربهش چسبوندم.منبع آرامش بود:حالم خوبه ..نترس.
سرش و بلند کرد و با بی قراری چندین بار پیشونیمو بوسید:این ماسک لعنتی چی می گه پس؟
کیف کپسول کنارم بود، نیم نگاهی بهش انداختم: چون نخواستم..تو بیمارستان…بمونم..مجبورشدم بزنم.
نگران نگاهم کرد، سرم کامل روی قفسه ی سینش بود ، با دستش دستمو بالا آورد و پشتش و بوسید: می دونستم یه اتفاقی افتاده وگرنه دلیلی نداشت بابا جواب تلفن نده.
اخم ریزی روی وپیشونیم نشست: باهاشون تند..حرف‌ زدی

ادامـه دارد

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار